در جهان بههمپیوسته امروز، فرهنگ دیگر نه یک پدیده محصور در مرزهای جغرافیایی، که جریانی سیال و نافذ است. در این میان، پدیده «فرهنگ وارداتی» به یکی از چالشبرانگیزترین مباحث در حوزههای جامعهشناسی و مطالعات فرهنگی تبدیل شده است. هر سال با نزدیک شدن به روزی خاص در تقویم میلادی، بازار بحثها درباره ولنتاین داغ میشود؛ آیینی که فراتر از یک مناسبت تاریخی، امروزه به مثابه یک «سبک زندگی» و الگوی مصرفی به جوامع دیگر صادر میشود. اما چرا جوانی که هیچ پیوندی با ریشههای این مناسبت ندارد، پرشور در آن مشارکت میکند؟.
در این میان باید فرهنگ وارداتی را باید از «تبادل فرهنگی» تفکیک کرد. تبادل، فرآیندی دوسویه و آگاهانه است که در آن جامعه با تکیه بر مبانی خود، عناصر مفید را جذب و بومیسازی میکند. اما فرهنگ وارداتی غالباً به شکلی یکسویه و تودهوار وارد فضای زیستی جامعه میشود. ریشه اصلی پذیرش این پدیده را باید در مفهوم «خلأ فرهنگی» جست. زمانی که الگوهای سنتی نتوانند خود را با اقتضائات زمانه وفق دهند و در ارائه پاسخهای جذاب و کارآمد به نیازهای نسل جدید بازبمانند، نوعی تهیشدگی ایجاد میشود. این خلأ، همان نقطهای است که آیینهای وارداتی، همچون کالاهایی خوشآبورنگ، به راحتی آن را پر میکنند.
ولنتاین در نگاه نخست، آیینی برای ابراز عشق است، اما در لایههای زیرین، تغییر در الگوی مصرف، تعریف روابط انسانی و اولویتهای ارزشی را به همراه دارد. جوان امروز در جهان جهانیشده زندگی میکند و نیازهای مدرن او انکارناپذیر است؛ نیاز به زیباییشناسی، دیده شدن، شادیهای دستهجمعی و تعلق خاطر. وقتی آیینهای بومی که ظرفیت بالایی برای پیوند عاطفی و نشاط اجتماعی دارند، به درستی معرفی نشوند یا در قالبهای خشک و غیرمنعطف ارائه گردند، جوان برای تأمین نیاز عاطفی خود به سراغ الگوهای در دسترس جهانی میرود. ولنتاین در اینجا نه یک هدف، که بهانهای است برای پر کردن خلأیی که در اثر فقدان برنامهریزی فرهنگی برای شادی و ابراز محبت ایجاد شده است.
بنیادیترین سد در برابر استحاله فرهنگی، «خودشناسی» است. خودشناسی در دو سطح فردی و اجتماعی، به معنای آگاهی از ریشهها، ظرفیتها و ارزشهای وجودی خویش است. انسانی که به خودشناسی رسیده باشد، در مواجهه با امواج فرهنگی بیگانه دچار خودباختگی نمیشود. مشکل اساسی اینجاست که بسیاری از جوانان، پیش از آنکه با غنای فرهنگی خود آشنا شوند، با زرقوبرق فرهنگهای دیگر مواجه میشوند. این عدم توازن در شناخت، فرد را به تقلید وا میدارد. اگر نظام آموزشی و نهادهای فرهنگی بتوانند خودشناسی را به عنوان یک مهارت زیستی به نسل جدید منتقل کنند، مواجهه با پدیدههایی چون ولنتاین، نه از سر شیفتگی کورکورانه، که به تعاملی سطحی و گذرا بدل میشود که به هسته سخت هویت فرد آسیبی نمیزند.
راه مقابله با مدسازی و واردات فرهنگی، «جایگزینی آگاهانه» و «بهروزرسانی سنتها» است. ما نیازمند بازخوانی سنتهای خود با زبان و ادبیات امروز هستیم. اگر آیینهایی چون سپندارمذگان یا دیگر جشنهای ملی و مذهبی که بر محوریت محبت و خانواده استوارند، با خلاقیت هنری و رسانهای بازسازی شوند، میتوانند بخش بزرگی از نیازهای عاطفی جوانان را پوشش دهند. مدیریت فرهنگی باید از حالت تدافعی به حالت فعال و ایجابی تغییر وضعیت دهد. باید به جوانان اجازه داد خود در تولید فرهنگ مشارکت کنند؛ زمانی که جوان خود را کنشگر فرهنگی ببیند، دیگر نیازی به مصرفکنندگیِ صرف در بازار فرهنگهای وارداتی نخواهد داشت.
تأثیر فرهنگ وارداتی تنها در ظاهر و پوشش خلاصه نمیشود؛ این پدیده به تدریج بر ساختار روانشناختی جامعه اثر میگذارد. چندپارگی فرهنگی منجر به نوعی «بحران هویت» میشود که در آن فرد نه میتواند کاملاً به سنتهای خود پایبند بماند و نه میتواند به تمامی به الگوی خارجی تبدیل شود. این سرگردانی میان دو جهان، اضطراب و عدم اطمینان را در نسل جوان افزایش میدهد. برای صیانت از روح و روان جامعه، باید به دنبال ایجاد تعادلی پویا بود؛ تعادلی که در آن اصالتهای فرهنگی با ضرورتهای مدرنیته پیوند بخورند.
مسئله فرهنگ وارداتی، نه یک تهدید گذرا، که چالشی مستمر در مسیر رشد و تعالی جامعه است. خودشناسی، کلید اصلی ورود به عرصه جهانی بدون گم شدن در آن است. ما به جای بستن درها، باید خانهای بسازیم که پیوبنیان آن از معرفت و ریشههای اصیل باشد، اما پنجرههایش به روی افقهای نوین باز گردد.
