«استخر» سومین ساخته بلند سروش صحت، فیلمی است که بیش از آنکه یک اثر سینمایی مستقل به نظر برسد، شبیه پسنوشتهای کمرمق بر دو فیلم موفق پیشین اوست. صحت که با «جهان با من برقص» و «صبحانه با زرافهها» توانسته بود مرز تازهای در سینمای کمدی-فلسفی ایران بگشاید، این بار با اثری روبهروییم که نه تنها جهشی رو به جلو ندارد، که درجا زدن و بلکه پسرفت او را نمایان میکند. آنچه در «استخر» میبینیم، تصویری آینهوار از بحرانی است که گریبانگیر سینمای موسوم به روشنفکری ایران شده؛ بحران تکرار، فرار از عمق، و ناتوانی در عبور از فرمولهای موفق پیشین.
وقتی فیلمساز در دام روزمرگی هنری میافتد
خط داستانی «استخر» درباره زوج میانسالی است که پس از بیست و پنج سال زندگی مشترک، با تصمیم ناگهانی زن برای جدایی روبهرو میشوند. این ایده که فیلمساز آن را محملی برای پرداختن به «عشق گمشده در روزمرگی» میداند، در ظاهر سوژهای جدی و پرکشش است، اما آنچه روی پرده میبینیم، چیزی جز غرق شدن در حاشیههای کممایه نیست. فیلم آنچنان درگیر شوخیهای تکراری، سکانسهای کشدار و شخصیتهای فرعی بیخاصیت میشود که فرصت کاوش در بحران اصلی را از دست میدهد.
بهار با بازی سحر دولتشاهی که باید کانون احساسی و دراماتیک فیلم باشد، بیشباهت به یک مجسمه در میان صحنهها جابهجا میشود. دلیل طغیان او، این «تنها کسی که علیه روزمرگی قیام کرده»، هرگز به شکافی روانشناختی تبدیل نمیشود که مخاطب را با او همراه کند. او صرفاً میگوید «دوستت ندارم» و میرود؛ بیآنکه فیلمساز زحمت کاوش در این «دوست نداشتن» را به خود بدهد. اینجا دقیقاً همان جایی است که فیلم از بحران روایت رنج میبرد؛ بحرانی که ریشه در ناتوانی در گذار از فرمولهای موفق پیشین دارد.
جهان کرخت صحت
ویژگی برجسته فیلمهای صحت همیشه نوعی نگاه مینیمال و سکوتهای معنادار بوده است. اما در «استخر» این سکوتها از معنا تهی شده و به کرختی و بیتفاوتی عجیبی بدل گشته که نه تنها دراماتیک نیست، که ضددراماتیک است. زن خانواده زندگیاش را ترک میکند؛ مرد به دیوار خیره میشود؛ پسر به خوشگذرانی با دوستانش ادامه میدهد و پدربزرگ هم دنبال ازدواج است. گویی هیچ فاجعهای رخ نداده.
این عادیسازی تراژدی، که شاید امضای کارگردان باشد، این بار برخلاف دو فیلم قبلی نه از سر پذیرش فلسفی مرگ و فقدان، که از سر ناتوانی در روایتگری عمیق است. مخاطب میخندد و عبور میکند و این عبور، برای فیلمی که ادعای تأثیرگذاری دارد، بزرگترین شکست ممکن است. آنچه صحت در فیلمهای پیشین خود با ظرافت از دل سکوتها بیرون میکشید، حالا به ورطهای از بیمعنایی فروغلطیده است.
از نمادپردازی تا وسواس اخلاقی
یکی از آزاردهندهترین وجوه فیلم، وسواس عجیب آن بر مصرف سیگار است. انگار کارگردان با خود عهد بسته که هر شخصیتی، در هر موقعیتی، حتماً باید سیگاری به دست بگیرد و دود را به هوا بفرستد. شوخی حول محور «قول سیگار کشیدن» در آغاز فیلم شکل میگیرد، تا انتها آنقدر تکرار میشود که از لطف میافتد و بعد هم پدر خانواده خودش به جمع سیگاریها میپیوندد.
این حجم از نمایش مصرف دخانیات، آن هم در فیلمی که قطعاً مخاطب نوجوان دارد، فراتر از یک ضعف هنری و در مرز بیتفاوتی اخلاقی قرار میگیرد. این وسواس، پرسش مهمی را پیش میکشد: آیا سینمای روشنفکرمآب ما به مرحلهای رسیده که نمادپردازی را با مصرفگرایی افراطی اشتباه گرفته است؟ آیا نمایش سیگار به عنوان عنصری برای القای روشنفکری شخصیتها، به کلیشهای پوسیده تبدیل نشده؟
بازیگران در دام کارگردانی سرد
امین حیایی و سحر دولتشاهی که هر دو از بازیگران توانمند سینمای ایران هستند، در «استخر» چیزی فراتر از حداقلهای قابل قبول ارائه نمیدهند. اما مشکل لزوماً از آنها نیست؛ کارگردانی صحت بازیگرانش را به «کرختی و بازی بدن حداقلی» دعوت میکند. او حتی نخبهها را هم در دام دیالوگهای سرد و بیهیجان خود گرفتار میسازد.
مهران مدیری که حضورش میتوانست برگ برنده فیلم باشد، در نقشی ظاهراً جذاب اما در نهایت کلیشهای هدر رفته است. شخصیت او بیش از آنکه کارکرد دراماتیک داشته باشد، به ابزاری برای خندههای زودگذر تبدیل شده که پس از پایان فیلم، هیچ نشانی از او در ذهن مخاطب باقی نمیماند.
اما نقطه تأسفبارتر، معرفی سورنا صحت به عنوان شگفتیساز فیلم است. او در اولین تجربه بازیگریاش، آنچنان ضعیف و مصنوعی ظاهر شده که نه تنها شگفتیساز نیست، که یادآور خطر آقازادگی در سینمای ایران است. این پدیده که این روزها به معضلی جدی در سینما تبدیل شده، نشان میدهد چگونه روابط خانوادگی میتواند بر داوری هنری سایه بیندازد و اثری را از مسیر حرفهای خارج کند. وقتی حضور هنرمندان بزرگخانوادهها در فیلمها به جای معیارهای حرفهای، بر اساس نسبت فامیلی تعیین شود، نتیجه چیزی جز سقوط کیفیت نخواهد بود.
وقتی کارگردان حرفی برای گفتن ندارد
شاید تلخترین حاشیه «استخر» نه در متن فیلم، که در حاشیه آن رقم خورد. این فیلم تنها اثر در چهل و چهارمین جشنواره فیلم فجر بود که نشست خبریاش برگزار نشد و عوامل بدون هیچ پرسش و پاسخی، کاخ رسانه را ترک کردند. این غیبت معنادار، به نمادی از فیلمی بدل شد که حرفی برای گفتن ندارد، یا دستکم جرأت روبهرویی با پرسشها را در خود نمیبیند.
در روزگاری که شفافیت و پاسخگویی به نقد، بخشی از فرآیند طبیعی حیات هنری است، این عقبنشینی، پیامی جز انزوا و ناتوانی در مواجهه با افکار عمومی ندارد. فیلمسازی که روزگاری با نگاه نقادانه به روزمرگیهای زندگی شهری، مخاطب را به تأمل دعوت میکرد، حالا خود در دام روزمرگی هنری و فرار از نقد گرفتار آمده است. آیا این فرار از مواجهه، نشانه آگاهی فیلمساز به ضعف اثرش نیست؟
«استخر» یادآوری کم رمقی است از کارهایی که صحت پیشتر بهتر انجام داده بود. یادآوری اینکه زندگی از لحظههای کوچک تشکیل شده، اما این بار آن لحظهها آنقدر کشدار و تکراری از آب درآمدهاند که مخاطب نه مکثی میکند و نه خاطرهای به خانه میبرد. فیلم در حوضچهای راکد شناور مانده؛ نه به عمق میرود و نه موجی ایجاد میکند.
شاید این، هشداری باشد برای تمام فیلمسازانی که گمان میکنند تکرار فرمولهای موفق پیشین، میتواند آنها را در اوج نگه دارد. سینما عرصهای نیست که درجا زدن در آن معنا داشته باشد؛ یا به پیش میروی، یا محکوم به فراموشی. «استخر» در حوضچهای راکد شناور ماند، اما پرسشهایی که درباره بحران تکرار در سینمای روشنفکری ایران برانگیخت، همچنان باقی است.

