چهلوسومین دوره جشنواره جهانی فیلم فجر به پایان رسید، اما پرسش اصلی همچنان برجاست که این رویداد در سطح بینالمللی دقیقاً چه هویتی دارد و چه ارزش افزودهای برای دیپلماسی فرهنگی ایران خلق میکند؟ این گزارش به دنبال تکرار نقدهای مرسوم درباره کیفیت فیلمها یا ترکیب هیئت داوران نیست بلکه یک واکاوی است برای بررسی نقش ژئوپلیتیکی، اقتصاد سیاسی فرهنگ و دیپلماسی عمومی جشنواره جهانی فیلم فجر. مبنای این گزارش این پرسش اساسی است که آیا جشنواره جهانی فجر میتواند از یک «اقدام نمایشی» به یک «کنش راهبردی» در نقشه فرهنگی جهان تبدیل شود؟
جشنوارهای در جستجوی «دال مرکزی»
هر نهاد فرهنگی بینالمللی برای ماندگاری، نیازمند یک دال مرکزی منحصربهفرد است. کن، عرصه اوجگیری سینمای مولف و بازار است. برلین، کانون توجه به سیاست و اجتماع است. حتی جشنوارههای میانیوزن مانند «لوکارنو» یا «بوبورگ»، بر کشف موجهای نو قارهای متمرکزند. جشنواره جهانی فجر اما، در تورمی از عنوان و فراوانی بخشهای موازی (جلوهگاه شرق، چشمانداز، زیتون شکسته) محو شده، بیآنکه بتواند به این پرسش پاسخ دهد که ارزش پیشنهادی منحصربهفرد آن به اکوسیستم جهانی سینما چیست؟.
فقدان یک «تِم» ژئوپلیتیک
جهان امروز مشتاق شنیدن روایتهای غیرغربی است. آیا جشنواره فجر میتواند خود را به کرسی دائمی سینمای مقاومت، روایتهای تمدنی شرق، یا سینمای پسااستعماری بدل کند؟ این نیازمند انتخابی جسورانه و تمرکز بر تولید دانش و گفتمان حول محوری مشخص است، نه صرفاً گردآوری آثاری تصادفی از جغرافیایی موسوم به «شرق».
اقتصاد سیاسی یک جشنواره
هر رویداد بینالمللی، نوعی سرمایهگذاری بر سرمایه نمادین و برندینگ ملی است. تحلیل هزینه-فایده این جشنواره باید فراتر از شمار مهمانان و فیلمها، به این سوال بپردازد که این سرمایهگذاری کلان، چه بازده ملموسی در «چانهزنی نرم» ایران در عرصه جهانی ایجاد میکند؟.
شکست در ایجاد «شبکهسازی اثرگذار»
جذب فیلمهای اکرانشده و داوران کمرزومه، نه تنها سرمایه نمادین نمیآفریند، که آن را تحلیل میبرد. ارزش واقعی یک جشنواره در ایجاد شبکهای از وفاداران نخبه (فیلمسازان، منتقدان، خریداران بینالمللی) است که در درازمدت به سفیران فرهنگی کشور میزبان بدل شوند. جشنواره فجر، با ناتوانی در جذب سرشاخههای این شبکه، عملاً در حال تبدیل منابع مالی به حرارت و نور زودگذر است، بیآنکه خاکریزی استراتژیک بسازد.
معمای دیپلماسی عمومی
محدودیتهای سیاسی و تحریمی واقعیاند، اما سیاست فرهنگی هوشمند، تبدیل محدودیت به فرصت و انزوای اجباری به انزوای انتخابی خلاقانه است. مشکل جشنواره فجر، صرفاً محدودیت در دعوت از «ستارههای» جریان اصلی غرب نیست؛ مشکل، عدم توانایی در خلق یک «کشش جاذبهای» برای آن دسته از سینماگران مستقل، معترض و آلترناتیوی است که خود در حاشیه سیستم جهانی قرار دارند.
فرصت ازدسترفته «جنبش غیرمتعهدهای» سینمایی
جهان شاهد شکلگیری موجهای سینمایی در آمریکای لاتین، آفریقا و بخشهایی از آسیاست که از هژمونی فرمولی هالیوود و استانداردسازی فستیوالهای غربی گریزانند. جشنواره فجر میتوانست با بازتعریف معیارهای زیباییشناختی و روایی، پناهگاه و تریبون این جریانها شود و به کانون یک «جنبش غیرمتعهد سینمایی» بدل گردد. این امر نیازمند داشتن چشماندازی روشن و اعتمادبهنفس نظری است، نه شبیهسازی معیارهای همان سیستمی که ظاهراً در تقابل با آن قرار دارد.
گذار از «منطقه فراموشی» به «قطب گریز از مرکز»
برای خروج از این وضعیت، نیازمند یک چرخش نظری از مدیریت رویداد به مهندسی تاثیر فرهنگی هستیم.
۱. تزریق «سرمایه فکری»: جشنواره باید با ایجاد کمیسیونهای نظریهپردازی و دعوت از منتقدان و متفکران جهانی (نه لزوماً فیلمسازان پرآوازه)، برای خود پشتوانه ایدئولوژیک و گفتمانی تولید کند. برگزاری همزمان «کنگره سینمای شرق» یا «نشست آینده روایتهای غیرغربی» میتواند محتوایی متمایز ایجاد کند.
۲. ایجاد «بازار موازی توزیع»: به جای تلاش برای رقابت با بازارهای فیلم موجود، جشنواره میتواند با تمرکز بر مناطق خاص (مثلاً اوراسیا، جهان اسلام) و ایجاد صندوق حمایت از خرید و دوبله، یک شبکه توزیع اختصاصی و اثرگذار ایجاد کند. این اقدام، مشوق واقعی برای فیلمسازان خواهد بود.
۳. عملیات «نورافشانی گزینشی»: به جای دعوت گسترده و سطحی، جشنواره باید هر دوره بر کشف و معرفی یک موج سینمایی خاص (مثلاً سینمای قزاقستان نوین، سینمای مستند مقاومت لبنان) متمرکز شود و تمام انرژی رسانهای و تبلیغاتی خود را بر آن متمرکز کند تا به مرجع شناخت آن جریان تبدیل شود.
انتخابی میان دو سرنوشت
جشنواره جهانی فیلم فجر امروز در منطقه فراموشی قرار دارد؛ نه آنقدر بزرگ که رقیب جشنوارههای اصلی باشد، نه آنقدر متمایز که برای جریانهای آلترناتیو جذابیت داشته باشد. سرنوشت نهایی آن، نه در گرو افزایش بودجه یا تعداد فیلمها، که در گرو یک تصمیم راهبردی است، یا باید جسارت بازتعریف مفهوم «موفقیت» و «جهانی بودن» را بر مبنای معیارهای خود داشته باشد و به قطب یک گریز از مرکز فرهنگی بدل شود، یا به پذیرش این واقعیت که صرفاً یک رویداد داخلی با مهمانان خارجی است و منابع را بر اساس آن تنظیم کند. انتخاب میان «اقدام نمایشی» و «کنش ژئوپلیتیکی»، تعیینکننده مسیر آتی این رویداد و در حقیقت، میزان تأثیرگذاری دیپلماسی عمومی ایران در عرصه نرم جهان خواهد بود.

