تحلیل تحولات فضای رسانهای کشور نشاندهنده خروج بخشی از این زیستبوم از مسیر حرفهای و حرکت به سمت شکلگیری شبه رسانه هایی است که کارکرد اصلی آنها نه اطلاعرسانی، بلکه *«کارگزاری روایت» و «مدیریت پروژههای ادراکی» است. این پدیده، هسته اصلی یک «عملیات شناختی لایهبندی شده» را تشکیل میدهد که هدف نهایی آن تضعیف سیستماتیک سرمایه اجتماعی نهادهای انقلابی است.در این میان، رسانه ملی (صداوسیما) به عنوان کانونیترین هدف این پروژه، در معرض حملات لایهبندی شده قرار دارد.
رسانه ملی با گسترهای بینظیر و نفوذی ساختاری، مهمترین ابزار «روایتسازی هژمونیک» و حفظ انسجام ادراکی در کشور محسوب میشود. تخریب اعتبار این نهاد، به معنی ایجاد شکاف در اصلیترین مجرای ارتباطی نظام با مردم و متزلزل کردن تکیهگاه روانی جامعه در بحرانهاست. هدف حلقه خاکستری، خالی کردن محتوای این «رسانه-نهاد» از درون و تبدیل آن به موضوعی مجادلهبرانگیز در افکار عمومی است.
«ائتلاف خاکستری قدرت-رسانه»
شواهد حاکی از شکلگیری شبکهای به هم پیوسته است که از همپوشانی برخی نیروهای دولتی، میراث شبکهای دولتهای پیشین و بازوهای شبهرسانهای تشکیل شده است. این حلقه با بهرهگیری از «پوششهای رسمی و نیمهرسمی»، امکان کنشگری در فضاهای رسانهای و اجتماعی یافته است. کارویژه محوری این شبکه، نه گفتوگوی اجتماعی، که بازتولید مستمر منازعات هویتی و القای دوگانههای سیاسی فرساینده است تا از این طریق، اصطکاک عمومی با نهادهای حاکمیتی را افزایش دهد.
نقش محوری شبهرسانههای پروژهبگیر
در سطح عملیاتی، این شبکه برای تحقق اهداف خود به بازوهای رسانهنما متکی است. این موجودیتها فاقد شاخصهای کلاسیک رسانه حرفهای مانند استقلال تحریریه و شفافیت مالی هستند و در عمل، در قامت «واحدهای عملیات پروژه های کثیف» برای جریانهای خاص سیاسی-اقتصادی فعالیت میکنند.
نمونه عینی و شاخص این پدیده، شبهرسانه «آوش» است. این مجموعه با بودجه اولیه کلان (برآوردهای اولیه از ۲۰ میلیارد تومان حکایت دارد) و در تقاطع منافع شبکهای خاص و با حمایت چهرههایی مانند محمدجواد ظریف شکل گرفته است. بررسی خروجی محتوایی آوش از ابتدا نشان میدهد مأموریت اصلی آن، اجرای پروژههای تخریبی سفارشی علیه نهادهایی چون سپاه بوده است. این مجموعه بهوضوح یک «بلندگوی کرایهای» است که «هیاهوی رسانهای» را جایگزین «استدلال تحلیلی» کرده است.
کارنامه عملیاتی آوش، نمونهای از یک «چرخه آتشتهیه رسانهای» است. این شبهرسانه با اتصال سازمانیافته به شبکههای باجگیر توییتری و ارتش حسابهای مجازی پروژهبگیر، نقش پیادهنظام سریعالعمل در جنگ شناختی را ایفا کرده و با تولید انبوه محتوای جهتدار، به ایجاد بحرانهای ادراکی مصنوعی و هدایت افکار عمومی به سمت بیاعتمادی نهادی کمک کرده است.
همافزایی ناآگاهانه و خطر تحریف میدان نبرد
پیچیدگی و خطر این معادله، زمانی مضاعف میشود که بخشی از رسانههای درونگفتمانی و انقلابی، به دلیل فقدان درک راهبردی از ابعاد جنگ ترکیبی، غلبه هیجان بر تحلیل و ارائه تحلیلهای غیرچندلایه، ناخواسته به تقویت ضریب نفوذ همان عملیات روانی دشمن میپردازند. این رسانهها، با بازپخش یا تشدید ناخودآگاه ادعاها و فضاهای ساختگی ایجادشده توسط شبکههایی مانند آوش، عملاً در نقش «تقویتکننده ادراکی» برای پروژهای ظاهر میشوند که خود را در تقابل با آن میدانند.
در مجموع باید گفت، برآیند این تعامل، شکلگیری یک «همافزایی ناهمگون و خطرناک» است. از یک سو، حلقه خاکستری با طراحی دوقطبیهای مصنوعی و استفاده از بازوهایی مانند آوش، بستر بیاعتمادسازی را فراهم میکند و از سوی دیگر، برخی رسانههای هیجانی و کمتحلیل، ناخواسته به بازتولید و تثبیت این روایتهای مهندسیشده کمک میکنند. این فرآیند، سرمایه نمادین و اجتماعی نهادهای حاکمیتی را در معرض فرسایش قرار داده و هزینههای حکمرانی را در بزنگاههای حساس افزایش میدهد.
نبرد امروز، بهوضوح از میدان سیاست رسمی به عرصه «مهندسی ادراک» و «مدیریت روایتها» انتقال یافته است. در این میدان، دشمن اصلی نه صرفاً یک جریان سیاسی مشخص، که الگویی عملیاتی است که از هرگونه شکاف ساختاری و انفعال راهبردی برای پیشبرد پروژه بلندمدت تغییر چارچوبهای شناختی جامعه بهره میبرد. بیدقتی در تشخیص این الگو، میتواند معادلات قدرت نرم کشور را با اختلالات جدی مواجه سازد.

