راهاندازی بخش «میکرودرام» در پلتفرم «فیلیمو»، بیش از آنکه یک نوآوری فرمی باشد، حکایت از یک جابهجایی موقعیتی مهم دارد. آنچه در این بخش عرضه میشود، عملاً همان الگوی سریالهای کوتاه اینستاگرامی است با همان مختصات؛ روایتهای سریع و سطحی، تعلیقهای مصنوعی، شخصیتپردازیهای کلیشهای و تمرکز بر مضامینی که غالباً حول روابط سانتیمانتال، خیانتهای زودهنگام و بازنمایی اغراقآمیز از سبک زندگیهای وارداتی میچرخد.
این در حالی است که پیشتر، این دست آثار به دلیل نداشتن مجوزهای لازم و فاصلهگیری از هنجارهای پذیرفتهشده فرهنگی، در فضایی حاشیهای و بعضاً غیررسمی تولید و منتشر میشدند. اکنون اما این آثار با ضریبدهی یک بستر رسمی، به مخاطبانی چندین برابر دست یافتهاند و آنچه مهمتر است، نوعی «مشروعیت ضمنی» از جانب نهادی یافتهاند که انتظار میرود خود حافظ و پاسدار چارچوبها باشد.
اقتصاد توجه و معمای فروش محتوا به بهای فرهنگ
در قلب این ماجرا، مفهوم «اقتصاد توجه» نهفته است. در بازاری که مهمترین کالا، لحظههای نگاه مخاطب است و هرچه این لحظهها کوتاهتر و پرشمارتر باشند، سود کلانتری عاید توزیعکننده میشود، کیفیت و التزام به هنجارها به اولویت دوم تبدیل میشود. قالبهای کوتاه و اپیزودیک، بهترین ظرف را برای این نوع مصرف بیوقفه و شتابزده فراهم میکنند.
اما مسئله فراتر از یک معامله تجاری ساده است. پلتفرمهای رسمی صرفاً توزیعکننده نیستند، بلکه «ذائقهساز» نیز هستند. نحوه چینش آثار، میزان تبلیغ برای هر محتوا و الگوریتمهای پیشنهاددهی، سلیقه مخاطب را شکل میدهد. وقتی این ذائقهسازی صرفاً بر مبنای شاخصهای کمی و بازدید پیش برود، خطر «تقلید از سطحیترین خواستههای مخاطب» به جای «ارتقای سلیقه او» به یک تهدید جدی تبدیل میشود.
عادیسازی تدریجی؛ خطر نرم و نامحسوس
نکته ظریف اما مهم، روند «عادیسازی تدریجی» هنجارشکنیهاست. یک اثر واحد ممکن است تأثیر چندانی بر فرهنگ عمومی نداشته باشد، اما وقتی حجم قابل توجهی از محتوای یک پلتفرم رسمی را آثاری با مضامین مشابه و فاصلهدار از ارزشهای فرهنگی پر کند، کمککم مرزهای «عرف» و «هنجار» در ذهن مخاطب جابهجا میشود. آنچه دیروز «غیرمجاز» و «خارج از چارچوب» تلقی میشد، امروز در قالب یک بخش جدید و با تبلیغات گسترده، به بخشی از «محتوای روزمره» تبدیل میشود.
این تغییر تدریجی و نامحسوس، خطرناکی این پدیده را دوچندان میکند. مخاطب عادی که به پلتفرم مراجعه میکند، با انبوهی از محتوا روبهروست که هر کدام به سهم خود، تصویری خاص از روابط انسانی، سبک زندگی و هنجارهای اجتماعی را بازتولید میکنند. اگر این تصویر با ارزشهای فرهنگی جامعه همخوانی نداشته باشد، پیامدهای آن در بلندمدت بر نسلهای جدید و الگوهای رفتاری آنها، غیرقابل انکار خواهد بود.
تاسیان؛ نمونهای از پیامدهای هنجارشکنی تصویری
تجربه سریالهای جنجالی سالهای اخیر مانند «تاسیان»، «جیران» و «خاتون» نشان داده است که تولیدات تصویری بدون التزام به چارچوبهای فرهنگی، چه تأثیراتی میتوانند بر ذهنیت مخاطبان، به ویژه نسل جوان، بگذارند. اعترافات برخی از جوانان فریبخورده اغتشاشات دیماه ۱۴۰۴ به وضوح نشان داد که چگونه بازنمایی غیرواقعی و سفیدشویی دراماتیک دوران پهلوی و دستگاههایی مانند ساواک، تصویری وارونه از تاریخ در اذهان شکل داده است.
این سؤال برای نوجوان امروز ایجاد میشود: «چرا پدران ما روزگار خوش دوران پهلوی را با سختیهای امروز عوض کردند؟» غافل از اینکه آن تصویر خوش، چیزی جز دروغپردازی رسانهای نیست. وقتی دستگاههای تبیینی کشور در انتقال واقعیات تلخ تاریخ ناتوان میمانند و از سوی دیگر، پلتفرمهای داخلی به تولید آثاری میپردازند که همان روایت وارونه را تقویت میکند، نباید از جوانان انتظار کنشگری در تراز حسین فهمیدهها را داشت.
میکرودرام؛ ادامه همان مسیر در قالبی جدید
راهاندازی بخش میکرودرام در فیلیمو، در امتداد همان مسیری است که سریالهای جنجالی سالهای اخیر هموار کردهاند. این بار اما قالب کوتاهتر و پرشمارتر، امکان تأثیرگذاری گستردهتر و نفوذ عمیقتر را فراهم میکند. مضامین مبتنی بر خیانت، بازنمایی سبک زندگیهای سانتیمانتال و اغراقآمیز، و عناصر بصری فاصلهدار از هنجارهای فرهنگی، همگی در قالبهای چنددقیقهای به مخاطب تزریق میشود.
در این میان اما نقش نهادهای ناظر و سیاستگذار فرهنگی محل تأمل جدی است. آیا صرف دریافت مجوز برای یک پلتفرم، به معنای پایان مسئولیت نظارتی است؟ آیا گستردگی مخاطب یک پلتفرم، میزان مسئولیت آن را در قبال فرهنگ افزایش نمیدهد؟ این پرسشها زمانی جدیتر میشود که بدانیم بخش مهمی از سرمایه اجتماعی و اقتصادی این پلتفرمها، مدیون حمایتها و سیاستهای تشویقی برای تولید محتوای بومی در سالهای اخیر بوده است.
اگر قرار باشد این حمایتها، زمینهساز ورود و تثبیت جریانهایی شود که پیشتر به دلایل فرهنگی و هنجاری از ورود به عرصه رسمی بازمانده بودند، باید در یک ارزیابی مجدد، نسبت سود و زیان فرهنگی این همراهی سنجیده شود. آیا منفعت اقتصادی زودگذر حاصل از جلب مخاطب با هر قیمتی، ارزش تضعیف تدریجی بنیانهای فرهنگی را دارد؟
در نهایت باید گفت، ماجرای «میکرودرامها»، نمونهای عینی از تقابل میان منافع اقتصادی پلتفرمها و مسئولیتهای فرهنگی آنهاست. این پدیده، زنگ خطری است برای همه نهادهایی که دغدغه فرهنگ دارند. اگر برای این موج محتوایی که از حاشیه به متن آمده، تعریف مشخصی از چارچوبها و ضوابط وجود نداشته باشد، به زودی شاهد عادیسازی الگوها و مضامینی خواهیم بود که سالها تلاش فرهنگی برای مقابله با آنها صورت گرفته بود.

