مرگ تدریجی یک نماد

گزارش میدانی از خیابان انقلاب، مهم‌ترین محور کتاب‌فروشی‌های پایتخت نشان می‌دهد توجه عموم به کتاب و فرهنگ مطالعه، در سال‌های اخیر با کاهش جدی روبرو شده است

6 دقیقه مطالعه

میدان انقلاب، قلب تپندهٔ فرهنگ خوانش در تهران، دیگر نه کتاب می‌فروشد، نه اندیشه را زنده نگه می‌دارد؛ بلکه به صحنه‌ای برای بازتولید ژست‌های فرهنگیِ بی‌متن تبدیل شده است. دیگر کتاب، مرکزِ تجربهٔ فکری و فرهنگی شهروند نیست، بلکه پس‌زمینه‌ای برای عکس‌های اینستاگرامی، بستری برای مصرف نمادینِ «هویت فرهنگی» بدون خواندن، و مکانی برای برگزاری میتینگ‌های شبه‌فرهنگی شده است—میتینگ‌هایی که نه فکر را برمی‌انگیزند، که فضای عمومی را تسخیر می‌کنند و با نمایشِ مصرف، هویت را جایگزین محتوا می‌کنند. این تحول، صرفاً کاهش سرانهٔ مطالعه نیست؛ بلکه بیانگر انتقالِ بنیادین جایگاهِ کتاب از قلمروِ فکر به قلمرویِ نمایش است.

جابه‌جایی محور فرهنگ از خوانش به نمایش

در گذشته، میدان انقلاب، فضایی بود که هر کتابفروشی در آن، نه فروشگاه، که کانونِ معرفت‌کاوی شمرده می‌شد. خریداران با حوصلهٔ نشستن در سکوتِ قفسه‌ها، گزینشی آگاهانه داشتند؛ حالا، این فضا به مکانی برای گذرِ سریع، خریدِ اتفاقی، یا اصلاً گذرِ نگاهی تبدیل شده است. فروشندگان کتاب با اندوه می‌گویند: «روزی سی تا می‌فروختم، الان سه‌تا با چونه‌زدن». در مقابل، کافه‌هایی با فنجان‌های قهوهٔ رنگی و کروسان‌های «اینفلوئنسری»، صف‌های بلندی از مشتری (نه مخاطب) را به سوی خود می‌کشند—مخاطبانی که فرهنگ را از روی کاغذ بلند کرده‌اند و روی فنجان سوار کرده‌اند. فرهنگ نه خوانده می‌شود، بلکه نمایش داده می‌شود. این تغییر، آسیبی خاموش، ولی عمیق به پایه‌های جامعهٔ اندیشمند است؛ جامعه‌ای که بدون مطالعهٔ پایدار، به بازتاب‌های سطحی شبکه‌های اجتماعی تحویل داده می‌شود.

حتی کافه‌هایی که روزی با عنوان «کافه کتاب» راه‌اندازی شدند تا خوانش را با فضای دنج ترکیب کنند، امروز بیشتر به فضایی برای گپ بازی و کلیک‌خوری تبدیل شده‌اند تا مطالعه. کتاب‌ها در آن‌جا به‌عنوان پس‌زمینه‌ای برای پروفایل‌سازی هویتی به‌کار می‌روند، نه به‌عنوان منبعی برای یادگیری. این جابه‌جاییِ معنا—از خواندن به دیده‌شدن—نشان می‌دهد که فرهنگ در ایران دیگر یک فرایند درونی و زمان‌بر نیست، بلکه یک کالای بصری است که در عرض چند ثانیه مصرف می‌شود.

کتابفروشی به کبابی: نماد سقوط اقتصاد فرهنگ

اما مسئله تنها در تغییر سلیقه نیست. تبدیل کتاب‌فروشی‌ها به کبابی‌ها—نمادی از اولویت‌بندیِ تغذیهٔ جسم بر روح—تنها زنگ خطری است که از بحرانِ ساختاریِ صنعت نشر سر می‌زند. آمار نشان می‌دهد از ۶ هزار کتابفروشیِ کشور، تنها ۲ هزار به فروش کتاب عمومی و ادبی مشغولند و ۲۰۰ فروشگاه در آستانهٔ تعطیلی هستند. خیابان انقلاب، که روزگاری به کتاب دانشگاهی و ادبیاتِ کلاسیک معروف بود، امروز بیشتر به «راستهٔ دانشگاهی‌فروشی» تبدیل شده؛ یعنی فضایی که تنها در پاسخ به نیازِ اجباریِ دانشجویان باقی مانده است، نه به عنوان بستری برای رشدِ آزادِ فکر.

در این شرایط، کتاب کالایی «اختیاری» شمرده می‌شود کالایی که در بحران اقتصادی، اولین قلم حذفی از سبد خرید خانواده است. کتابفروشان قدیمی می‌گویند «مردم دیگر کتاب را ضروری نمی‌دانند.» این جمله، فاجعه‌ای فرهنگی را آشکار می‌سازد: وقتی فکر، دانش و تأمل، به کالایی «لوکس» تبدیل شود، جامعه از پایه‌های خود محروم می‌شود. نابودی کتاب‌فروشی‌های محلی و جایگزینی آن‌ها با کبابی یا لوازم‌التحریرفروشی، تنها یک تغییر کاربری فیزیکی نیست، بلکه نشانه‌ای از فروپاشی چرخهٔ اقتصاد فرهنگی است—چرخه‌ای که ناشر، مترجم، نویسنده و کتابفروش را به‌هم پیوند می‌زند.

فرهنگ بدون متن

در همین فاصله، میتینگ‌های «شبه‌فرهنگی»—از دورهمی‌های خواندنی، تا نمایش‌های خیابانیِ سلفی‌محور—فضای انقلاب را تسخیر کرده‌اند. این جمع‌هایی که با عنوانِ «احیای فضای کتاب» در فضای مجازی پوشش داده می‌شوند، بیشتر به دنبال خلقِ محتوای تصویری هستند تا تقویتِ فرهنگ مطالعه. آنها کتاب را بعنوان اکسسوری به کار می‌برند، نه به عنوان منبع. در این فضای جدید، کتاب خوانده نمی‌شود، بلکه دیده می‌شود؛ و این دقیقاً نقطه‌ای است که فرهنگِ عمیق، به فرهنگِ سطحی تبدیل می‌شود.

این تحول، پیامدهایی فراتر از خیابان انقلاب دارد. وقتی جامعه، کتاب را تنها در روزهای رسمی مثل «روز کتاب» به یاد می‌آورد یا آن را جزء سبد خریدِ غیرضروری می‌داند، فضای فکری به سمتِ یکنواختی و سطح‌نگری سوق داده می‌شود. در چنین فضایی، هر موجِ رسانه‌ای می‌تواند عموم را با خود ببرد، چون خوانشِ نقدی جای خود را به پذیرشِ بی‌چاره‌ای داده است. از این رو، بازگشتِ انقلاب به هویتِ فرهنگی‌اش، نیازمندِ تلاشی فراتر از تبلیغاتِ زودگذر است؛ نیازمندِ سیاست‌گذاریِ فرهنگیِ بلندمدت، حمایت از ناشر و کتابفروش، و بازتعریفِ مجددِ کتاب به عنوان ضرورتی اجتماعی، نه کالایی اختیاری است.

در پایان، میدان انقلاب دیگر فقط یک نشانه فرهنگی را یدک می‌کشد. اگر امروز تنها کسی که به کتاب امید دارد، فروشنده‌ای است که در کنار بوی کباب و صدای دادزن‌ها سعی می‌کند بساطش را پهن کند، آنگاه نه تنها خیابان، که جامعه نیز در خطرِ از دست دادنِ قابلیتِ فکر کردن است؛ و این، نه فقط سقوط یک میدان، بلکه سقوطِ آرامِ فرهنگِ اندیشه است، سقوطی که بدون سر و صدا پیش می‌رود، ولی پیامدهای آن، همه‌جانبه و اجتناب‌ناپذیر خواهد بود.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *