در جغرافیای فرهنگی جهان، جشنوارههای بینالمللی فیلم، کانونهای تپنده و پرنفوذ دیپلماسی عمومی و قدرت نرم به شمار میروند. این رویدادها فراتر از نمایش چند فیلم، صحنهای برای تبادل اندیشه، معرفی ظرفیتها و ترسیم چهرهای زنده و پویا از یک تمدن هستند. با این حال، برگزاری «جشنواره جهانی فیلم فجر» در شیراز، به جای تبدیل شدن به رویدادی راهبردی و ویترینی باشکوه برای سینمای ایران، به نمونهای از شکاف عمیق میان آرمان و اجرا بدل شد. آنچه در شهر آفتاب گذشت، نه گردهماییای پرشکوه، بلکه روایتی تلخ از تخریب سرمایه فرهنگی، اقتصادی و اعتباری کشور در مقیاسی ملی و بینالمللی بود.
فقدان چشمانداز راهبردی و مدیریت مصرفگرا
ریشه اصلی ناکامی این دوره را باید در نبود چشمانداز روشن و نقشه راه عملیاتی جست. برگزاری جشنوارهای در تراز جهانی نیازمند پاسخ صریح به این پرسشهاست؛ «ایران امروز با کدام پیام و کدام قاب سینمایی میخواهد با جهان گفتوگو کند؟» و «این رویداد دقیقاً در کجای استراتژی کلان دیپلماسی فرهنگی کشور قرار دارد؟» به نظر میرسد تصمیمگیران به جای برنامهریزی مبتنی بر فرصتهای راهبردی و ایجاد شبکههای مؤثر جهانی، صرفاً به دنبال انجام یک تکلیف اداری سالانه و مصرف بودجه بودهاند. نتیجه چنین نگاهی، کاروانی از اتوبوسهای حامل مدیران و چهرههای تکراری از تهران به شیراز شد؛ بدون کوچکترین ارزش افزودهای برای سینمای ایران یا تصویر بینالمللی کشور.
فروپاشی نظام ارتباطی و رسانهای
یکی از آشکارترین نشانههای شکست، فروپاشی نظام ارتباطات و اطلاعرسانی بود. جشنواره جهانی پیش از هر چیز یک رخداد رسانهای است، اما این دوره حتی در جلب توجه رسانههای داخلی و مخاطبان محلی شیراز ناکام ماند. غیبت رسانههای معتبر بینالمللی، نشریات تخصصی و منتقدان صاحبنام جهانی نه فقط به معنای قطع ارتباط با بیرون، بلکه نشاندهنده بیاعتباری عمیق برند جشنواره در مجامع حرفهای بود. این خاموشی رسانهای نتیجه محتوای ضعیف، کادر اجرایی بیانگیزه و ناتوان از رعایت حداقل استانداردهای جهانی، و به بیان ساده، نداشتن داستانی جذاب برای روایت بود.
حیفومیل سرمایه ملی در شرایط بحران
در حالی که اقتصاد کشور و معیشت مردم با چالشهای جدی روبهروست، صرف میلیاردها تومان از بودجه عمومی برای رویدادی بیثمر و فاقد دستاورد ملموس، اقدامی غیرمسئولانه و غیرحرفهای است. این اسراف زمانی تاسفبارتر میشود که همین منابع میتوانست صرف حمایت از تولید فیلمهای باکیفیت، آموزش نیروی انسانی متخصص یا تقویت زیرساختهای سینمایی در استانها شود. توجیه این ناکامی با شعارهای انتزاعی و کلیشهای پذیرفتنی نیست. شجاعت اخلاقی و مدیریتی ایجاب میکند مسئولان مستقیم این رویداد، مسئولیت کامل شکست برنامهریزی و اجرا را بپذیرند.
ادامه این روند نه تنها بیفایده، که بهشدت آسیبزاست. دوران «آزمون و خطا» در موضوعی به این اهمیت به پایان رسیده است. راهحل در تزریق بودجه بیشتر نیست؛ در بازنگری اساسی است. شاید نخستین گام، بازگرداندن بخش بینالملل به جشنواره اصلی فیلم فجر در تهران باشد تا از زیرساختها، اعتبار و تمرکز رسانهای موجود بهره گرفته شود. اما گام مهمتر، بازتعریف «جهانی بودن» بر اساس شاخصهای واقعی است: حضور فیلمسازان و آثار برجسته، اکرانهای جهانی معتبر، و شبکهسازی پایدار با نهادهای بینالمللی.
جشنواره جهانی فیلم فجر باید یا به ابزاری کارآمد برای دیپلماسی فرهنگی تبدیل شود که با زبان حرفهای سینما، روایتگر ایرانِ قوی، مقاوم و متمدن باشد، یا کلاً متوقف شود تا منابع ملی در مسیری ثمربخش هزینه گردد. انتخاب میان این دو گزینه، آزمونی جدی برای خرد و مسئولیتپذیری مدیران فرهنگی کشور است.

