تحولات چند سال اخیر سینما و شبکه نمایش خانگی، نشانههای روشنی از شکلگیری یک الگوی بسته و تقابلمحور را آشکار می کند. الگویی که بر مبنای تمایزگذاری مصنوعی میان «سینما» و «تلویزیون» عمل میکند و عملا حضور برخی چهرههای تلویزیونی را در تولیدات سینمایی و پلتفرمی محدود میسازد. آنچه در ظاهر یک اختلاف سلیقه ای به نظر میرسد اما در عمل به راهبردی تبدیل شده که لایههای عمیقتری از منازعه جریانهای فرهنگی را بازتاب میدهد.
در این میان، تجربه بازیگرانی چون لاله اسکندری، سپند امیرسلیمانی و سیدعلی صالحی، نمونههایی عینی از کارکرد این حلقه بسته هستند. اسکندری که فعالیت حرفهای خود را با سینما آغاز کرد، با وجود ایفای نقش در یکی از ماندگارترین آثار تلویزیون در حوزه دفاع مقدس، تجربه دور شدن از سینما را محصول نگاه تحقیرآمیز نسبت به تلویزیون در دهههای ۷۰ و ۸۰ میداند. او از حلقهای سخن میگوید که بازی در سریال را نوعی «نقطه ضعف» تلقی میکرد و بر مسیر کاری بازیگران سایه میانداخت.
سپند امیرسلیمانی نیز در روایت خود از این وضعیت، از سازوکاری صحبت میکند که از «برچسبزنی» برای محدودسازی مسیر حرفهای هنرمندان استفاده میکند. او نبودِ پیشنهادهای کاری در پلتفرمها را نشانه تداوم دایره تصمیمگیری محدود و بستهای میداند که بر اساس آن، صرف حضور در تلویزیون به عنوان معیاری برای حذف تلقی میشود. این مسئله موجب شده بسیاری از بازیگران، با وجود تجربه و مخاطب قابلتوجه، با موانع ساختگی روبهرو شوند.
با توسعه نمایش خانگی و افزایش تولیدات پلتفرمی، انتظار میرفت فضای حرفهای سینما بازتر و رقابتیتر شود؛ اما آنچه رخ داده، گسترش همان نگاه حذفی به عرصه جدید است. به بیان دیگر، حلقه بسته سینما نهتنها باقی مانده بلکه گستره نفوذ خود را به شبکه نمایش خانگی نیز کشانده است. نتیجه آنکه بازیگری مانند سیدعلی صالحی پس از سه دهه فعالیت حرفهای، نخستین تجربه حضور رسمی خود در جشنواره فجر را تازه در فیلم «ناتور دشت» تجربه میکند.
بی گمان این روند صرفا اختلاف سلیقه گروهی از سینماگران با تلویزیون نیست؛ بلکه نشانهای از تزریق یک نگاه جریانی و سیاسی به ساختار حرفهای سینما است. نگاه مزبور تلاش دارد سینما و تلویزیون را در دو قطب متقابل قرار دهد و از این طریق نوعی قطبیسازی در جامعه هنری ایجاد کند. این قطبیسازی، هم هویت سینما را در تقابل با تلویزیون تعریف میکند و هم به ابزاری برای تحدید نیروهای فعال این حوزه بدل میشود.
الگوی تحریم و حذف بازیگران تلویزیونی نشان میدهد این جریان از «طرد» بهعنوان یک روش راهبردی استفاده میکند که خدمت بازتولید انحصار و محدودسازی جریانهای رقیب است. نتیجه آنکه، سینما بهجای تبدیل شدن به بستر رقابت سالم و تنوع هنری، به میدان زورآزمایی جریانهایی بدل شده که از هنر بهمثابه ابزار هویتسازی سیاسی بهره میگیرند.
به این ترتیب، حلقه بسته سینما نه پدیدهای تصادفی، بلکه بخشی از پازلی بزرگتر است؛ پازلی که با هدف تثبیت یک جریان خاص در ساختار فرهنگی کشور طراحی شده و از تحمیل مرزهای مصنوعی میان حوزههای هنری، برای حذف صداهای دگر استفاده میکند. روندی که اگر ادامه یابد، نهتنها مانع گردش طبیعی نیروهای انسانی خواهد شد، بلکه شکافهای ساختهشده میان سینما، تلویزیون و نمایش خانگی را به شکافی پایدار در جامعه هنری تبدیل میکند.
هدف از راهبرد طرد و حذف
در دل این الگوی بسته اما پرسش مهمتری ظهور میکند. چرا بخشی از بدنه سینما و پلتفرمها، راهبرد طرد و حذف را در برابر رسانه ملی و چهرههای مرتبط با آن دنبال میکنند؟ بررسی روندهای چند دهه اخیر نشان میدهد این تصمیم نه منفعلانه است و نه صرفا محصول اختلاف سلیقه. بلکه مبتنی بر مجموعهای از انگیزهها و محاسبات جریانی است که تلاش دارد جایگاه خود را در ساختار فرهنگی کشور با نوعی مرزبندی دائمی تثبیت کند.
نخست آنکه بخشی از جریان سینما، سالهاست تلاش میکند هویت خود را در نسبت با تقابل با «امر ملی» تعریف کند. روایتی که خود را در مقام نیروی منتقد و معترض جا میاندازد و برای تداوم این جایگاه، ناچار است فاصلهگذاری دائمی با نهادهایی چون رسانه ملی را بازتولید کند. در این چارچوب، حتی هنرمندانی که داخل سینما فعالیت میکنند اما پایبندی پررنگی به هویت ملی و ارزشهای حاکمیتی دارند، با همان سازوکار حذف مواجه میشوند. سابقه برخورد با برخی چهرههای شناختهشده از همین جنس است؛ برخوردهایی که نه اختلاف حرفهای، بلکه اختلاف هویتی و گفتمانی را آشکار میکند.
عامل دوم را باید در نقش برخی سرمایههای آلوده و شبکههای مالی دید که سالها حضورشان در بخشهایی از سینما و نمایش خانگی مطرح بوده است. این شبکهها وابستگیهای سیاسی و ارتباطات فرامرزی داشتهاند و برخی تولیدات را بهعنوان امتداد پروژههای فرهنگی بیرونی پیش میبرند. طبیعی است که چنین ساختاری، برای تثبیت میدان عمل خود، نیازمند مرزبندی سخت با رسانه ملی و نهادهای رسمی باشد. حتی حذف چهرههای حرفهای تلویزیون، در بسیاری مواقع تلاشی برای حذف نمادین جریان رقیب و حذف نهادهای مرجع فرهنگی تلقی میشود.
در نتیجه، راهبرد طرد و حذف در برابر رسانه ملی نه یک واکنش مقطعی، بلکه بخشی از یک پازل بزرگتر است؛ پازلی که هدف آن کنترل جریان تولید محتوا و جابهجایی مرکز ثقل اثرگذاری فرهنگی است. این جریان میکوشد با ساختن دوگانه سینما مقابل رسانه ملی، هم هویت خود را در تقابل تعریف کند و هم از این تقابل برای محدودسازی جریانهای دیگر بهره ببرد. همینجاست که حذف بازیگران تلویزیونی، جلوگیری از همکاری مشترک، تبدیل به تاکتیکهایی برای انحصار فرهنگی میشود.
افزون بر این، نباید از نقش سازوکارهای غیررسمی تصمیمگیری درون سینما غافل شد. حلقههایی که عملا اختیار انتخاب بازیگر، دسترسی به پلتفرمها، ورود به جشنوارهها و مسیر دیدهشدن را کنترل میکنند. این حلقهها طی سالها شبکهای از منافع اقتصادی ساختهاند که در برابر هر نوع ورود نیروهای بیرونی، بهویژه چهرههای تلویزیونی، واکنش تدافعی و حذفی نشان میدهد. در واقع حذف، ابزار محافظت از انحصار است.
مجموع این عوامل نشان میدهد جریان بسته سینما و نمایش خانگی، از تقابل با رسانه ملی بهعنوان یک راهبرد هویتی و سیاسی استفاده میکند. اگر این روند ادامه یابد، شکاف مصنوعی میان حوزههای مختلف هنر به شکافی حقیقی و پایدار در ساختار فرهنگی کشور تبدیل خواهد شد و مانع از گردش طبیعی نیروهای حرفهای و شکلگیری رقابت سالم خواهد شد.

