پدیده گالریگردی گسترده در تهران، در نگاه اول، رویدادی امیدوارکننده و نشانهای از اقبال عمومی به هنر تلقی میشود. با این حال، واکاوی عمیقتر انگیزهها و کیفیت این تعامل، تصویر متناقضنمایی را آشکار میسازد؛ کنشی که در ظاهر، ترویجدهنده فرهنگ است، اما در باطن، میتواند به تخریب معنای عمیق «فعالیت فرهنگی» و تبدیل آن به کالایی اجتماعی بینجامد.
چهار مسیر تخریب معنایی
حرکت از سینما به گالری، یا از مطالعه به گالریگردی، خود به خود مثبت نیست. کیفیت و جهت این جایگزینی است که سرنوشتساز است. پدیده کنونی، از چهار طریق، در حال تضعیف پروژه فرهنگی است؛
۱. تضعیف «تأمل» به عنوان سنگ بنای تجربه هنری اصیل
هنر، به ویژه هنرهای تجسمی، رسانهای ذاتاً کند و نیازمند مکث است. دریافت آن مستلزم گفتگوی درونی، مشاهده دقیق و گذر زمان است. گالریگردی پرشمار و عکسمحور، این منطق را واژگون میکند. تبدیل گالری به یک «ایستگاه» در مسیر پیادهروی جمعه، فضای تأمل انفرادی را به فضای گردش جمعی بدل میسازد. در این مدل، کمیت بازدید بر کیفیت تجربه پیشی میگیرد. فرد نه برای درک یک اثر یا ایده، بلکه برای «گذر از» آن و ثبت این گذر میآید. نتیجه، تربیت نسلی از «بازدیدکنندگان» است که در «مصرف بصری» سریع مهارت دارند، اما قابلیت «تأمل زیباییشناختی» در آنان تحلیل رفته است.
۲. تقلیل «هنر» به «لوکیشن» و «دکور»
وقتی حضور در گالری به خودی خود—صرف نظر از محتوای آن—ارزشمند شود، هنر از جایگاه محوری سقوط میکند. گالری به پسزمینهای جذاب برای عکس، و آثار هنری به عناصری دکوراتیو در قاب شبکههای اجتماعی فرد تبدیل میشوند. این همان «پُز فرهنگی» است؛ استفاده از نمادهای فرهیختگی، بدون کمترین تعهدی به محتوای آنها. این روند به هنرمند و گالریدار نیز پیام مخربی میدهد: موفقیت رویداد شما نه با عمق ایده یا کیفیت اجرا، که با قابلیت آن برای ایجاد زمینههای عکسگیرا سنجیده میشود. این امر میتواند به تولید آثاری بینجامد که ظاهری جذاب برای نمایش، اما از درون تهی هستند—آثاری که مشابه «شهر فرنگ» توصیف شدهاند.
۳. ایجاد «فرهنگزدگی مصرفی» به جای «فرهنگسازی مشارکتی»
فعالیت فرهنگی اصیل، فرآیندی مشارکتی، چالشی و گاه دشوار است. فرد در آن نقش «مولد» یا دست کم «تفسیرگر فعال» را بازی میکند. گالریگردی رایج امروز، این نقش را به «مصرفکننده منفعل یک تجربه آماده» تقلیل میدهد. فرد، فرهنگی را «مصرف» میکند که دیگران تولید کردهاند، بی آنکه لازم باشد در بستر آن بیندیشد، سؤال کند یا دانش خود را عمیق کند. این همان «تفریح» نامیدن گالریگردی است. این مدل، ذائقه فرهنگی سطحی و بیمسئولیت میپروراند؛ ذائقهای که هنر را همردیف کافهنشینی و پیادهروی میبیند و از آن توقع «سرگرمی ملایم» و «لحظات خوش» دارد، نه مواجهه فکری یا عاطفی جدی.
۴. فرسایش مرز بین «فرهنگ» و «فراغت» و پیامدهای هویتی آن
توجیهی که برخی ارائه میدهند-اینکه گالری جایگزین سینما شده زیرا سینما را «جریانی سیاسی» میبینند اما گالری را «فقط یک فعالیت هنری»-کلید فهم یک آسیب بزرگ است؛ گریز از فضاهای فرهنگی پیچیده و چالشبرانگیز (که ممکن است بار ایدئولوژیک یا اجتماعی داشته باشند) به سوی فضاهایی که تصور میشود خنثی، بیخطر و صرفاً زیباشناسانه هستند. این فرار، به مرور قدرت تحلیل پیچیدگیهای جهان را از فرد میگیرد و او را در حباب زیباییشناسانهای محبوس میکند که از واقعیتهای سخت جامعه جداست. فرهنگ، در این تعریف، نه ابزاری برای نقد و فهم جهان، که پناهگاهی برای فرار از آن میشود.
در مجموع باید گفت، پدیده گالریگردی پرشمار امروز، نشانه پیروزی «فرم» فعالیت فرهنگی بر «محتوای آن است. در این الگو، «حضور فیزیکی در مکان فرهنگی» جانشین «تعامل فکری با اثر فرهنگی» میشود. این روند، اگرچه ممکن است در کوتاهمدت به رونق ظاهری بینجامد، اما در بلندمدت به تخریب دو سوی رابطه آسیب میزند: از یک سو، مخاطب را به بینندهای سطحی و علاقهمند به نمایش تبدیل میکند و از سوی دیگر، هنر و نهادهای هنری را تحت فشار قرار میدهد تا نیاز این مخاطب جدید را برآورده کنند. نتیجه نهایی، پررونق شدن صحنه فرهنگ، همراه با تهیشدن تدریجی آن از معنا است. تهدید واقعی این نیست که مردم به گالری نمیروند، بلکه این است که میروند، اما این رفتن، تفاوتی با رفتن به یک پاساژ یا کافه شیک ندارد. فرهنگ، وقتی از اندیشه جدا شود، تنها یک ژست باقی میماند.

