اگر تحولات اخیر فضای رسانهای کشور را نه بهصورت مقطعی بلکه در قالب یک روند بلندمدت تحلیل کنیم، آنچه بیش از هر چیز جلب توجه میکند، تغییر «ماهیت کنش رسانهای» است. مسئله دیگر صرفاً رقابت روایتها یا اختلاف قرائتهای سیاسی نیست؛ بلکه با شکلگیری نوعی از کنشگری رسانهای مواجه هستیم که در آن، رسانه دیگر بازیگر مستقل نیست، بلکه بخشی از یک زنجیره طراحیشده برای مدیریت ادراک عمومی است. در این الگو، تولید محتوا صرفاً یک لایه ظاهری است و لایه اصلی، مهندسی برداشت ذهنی مخاطب از واقعیت است.
در این چارچوب، پدیده شبهرسانه را نمیتوان صرفاً به ضعف حرفهای یا فقدان استانداردهای کلاسیک روزنامهنگاری تقلیل داد. این موجودیتها کارکردی متفاوت دارند. آنها در نقطه اتصال سیاست، اقتصاد و عملیات روانی عمل میکنند و مأموریت اصلیشان تولید «واقعیت جایگزین» برای افکار عمومی است؛ واقعیتی که از طریق مسئلهسازی، برجستهسازی هدفمند، حذف لایههای تحلیلی و بازی با هیجانات جمعی، ذهن مخاطب را به سمت نتیجهای از پیش طراحیشده هدایت میکند. در این مدل، حقیقت اهمیت ثانویه دارد و کارکرد اصلی، جهتدهی ادراکی است.
در این میان، تمرکز ویژه بر نهادهای مرجع، بهویژه رسانه ملی، یک انتخاب تصادفی نیست. در هر نظام سیاسی، نهادهای دارای ظرفیت روایتسازی کلان، نقش ستونهای تثبیتکننده ادراک جمعی را ایفا میکنند. تضعیف این ستونها، به معنای ایجاد وضعیت «ابهام ادراکی پایدار» در جامعه است؛ وضعیتی که در آن، مخاطب نه به یک روایت جایگزین، بلکه به بیاعتمادی فراگیر نسبت به همه روایتها سوق داده میشود. این وضعیت، یکی از کارآمدترین ابزارهای فرسایش سرمایه اجتماعی در جنگ شناختی مدرن محسوب میشود.
نکته مهمتر اما، شکلگیری نوعی ائتلاف غیرخطی در این میدان است. این ائتلاف الزاماً مبتنی بر هماهنگی رسمی یا تشکیلاتی نیست. بخشی از آن، محصول طراحی آگاهانه شبکههای سیاسی-رسانهای است و بخش دیگر، نتیجه خطاهای شناختی بازیگران هیجانی در درون گفتمانهای رقیب است. این همان نقطهای است که پیچیدگی معادله را چند برابر میکند، زیرا مرز میان کنش آگاهانه و ناآگاهانه بهشدت مبهم میشود.
در واقع، عملیات شناختی مدرن کمتر بر اقناع مستقیم تکیه دارد و بیشتر بر «بازطراحی میدان ادراک» متمرکز است. یعنی به جای اینکه مخاطب را به پذیرش یک روایت خاص قانع کند، کاری میکند که مخاطب نسبت به همه روایتهای رسمی دچار تردید ساختاری شود. نتیجه چنین وضعیتی، فرسایش آرام اما مستمر اعتماد نهادی است؛ فرآیندی که در کوتاهمدت شاید نامحسوس باشد اما در بلندمدت میتواند انسجام اجتماعی را دچار آسیب جدی کند.
در این فضا، رسانههایی که فاقد عمق تحلیلی و درک چندلایه از تحولات هستند، حتی اگر نیت تقابلی با این پروژه داشته باشند، ممکن است عملاً به تقویت آن کمک کنند. بازنشر هیجانی دادههای ناقص، تحلیلهای صفر و صدی، تقلیل مسائل پیچیده به دوقطبیهای ساده و تولید ادبیات احساسی به جای تحلیل ساختاری، دقیقاً همان چیزی است که معماری عملیات شناختی به آن نیاز دارد. در چنین شرایطی، مرز میان مقابله با عملیات روانی و افتادن در زمین آن، بسیار باریک میشود.
شبهرسانهها امروز دیگر صرفاً بازیگران حاشیهای نیستند، بلکه به کارگاههای تولید آلودگی شناختی تبدیل شدهاند؛ ساختارهایی که ارتزاق آنها از بحرانسازی و التهاب ادراکی است. این جریانها با فروش روایتهای سفارشی، عملاً نقش پیمانکار بیثباتی ذهنی جامعه را بازی میکنند. آنها نه به دنبال کشف حقیقتاند و نه دغدغه اصلاح دارند؛ بقای آنها در تداوم بیاعتمادی، تخریب مرجعیتهای نهادی و تبدیل فضای عمومی به میدان دائمی التهاب و سوءظن تعریف میشود.
در نهایت، اگر این الگو بهدرستی فهم نشود، کشور نه با چند رسانه مسئلهدار، بلکه با یک چرخه بازتولید شونده از بحرانهای ادراکی مواجه خواهد شد؛ چرخهای که هر بار با نامی جدید، اما با همان منطق عملیاتی، بازمیگردد و هزینههای حکمرانی و انسجام اجتماعی را افزایش میدهد.
