گزارش اخیر مرکز پژوهشهای مجلس و دادههای نظرسنجی ایسپا را اگر صرفاً بهمثابه یک آمارخوانی ببینیم، بخش مهمی از معنای آن را از دست دادهایم. این گزارش در واقع یک «اعتراف ساختاری» است؛ اعتراف به فاصلهای که سالها میان سیاستگذاری رسمی در حوزه فضای مجازی و زیست واقعی کاربران ایرانی شکل گرفته و حالا دیگر پنهانکردنی نیست. اینستاگرام با ۳۱ میلیون کاربر فعال، نه صرفاً یک پلتفرم محبوب، بلکه نشانهای عینی از ناکارآمدی یک رویکرد سیاستی است که تصور میکرد میتوان با دستور، محدودیت و سند بالادستی، رفتار اجتماعی را بازطراحی کرد.
مسأله اصلی، صرفاً شکست در تحقق سهم ۷۰ درصدی محتوای بومی نیست؛ مسأله این است که حتی «سنجش» این سهم نیز ممکن نشده است. وقتی نهادی مانند مرکز پژوهشهای مجلس صراحتاً اعلام میکند شاخصهای دقیق برای ارزیابی وجود ندارد، یعنی سیاستگذار در تاریکی حرکت کرده است. این وضعیت، نشانه فقدان حکمرانی دادهمحور در حوزهای است که ذاتاً بر داده، رفتار کاربر و تحلیل مستمر استوار است. بدون معیار شفاف، هر ادعایی درباره پیشرفت یا پسرفت، بیشتر شبیه بیانیه است تا تحلیل.
در لایه عمیقتر، باید به یک سوءبرداشت قدیمی اشاره کرد؛ تقلیل فضای مجازی به «زیرساخت». شبکه ملی اطلاعات سالهاست بیشتر بهعنوان پروژهای فنی دیده شده، نه یک اکوسیستم اجتماعی-اقتصادی. در حالی که تجربه جهانی نشان میدهد پلتفرم موفق، حاصل همزمان سه عامل است: اقتصاد پایدار، اعتماد عمومی و تجربه کاربری قابل رقابت. تمرکز افراطی بر زیرساخت، بدون توجه به این سه ضلع، نتیجهای جز تولید سکوهایی نیمهجان نداشته که نه برای کاربر جذاباند و نه برای تولیدکننده صرفه اقتصادی دارند.
دادههای ایسپا درباره ترجیح کاربران به اینستاگرام، حتی با وجود فیلترینگ، یک پیام روشن دارد؛کاربر ایرانی حاضر است هزینه بدهد، ریسک کند و از مسیرهای غیررسمی عبور کند، اما از زیست دیجیتال مطلوبش عقبنشینی نکند. این رفتار، نه لجبازی اجتماعی است و نه شیفتگی به پلتفرم خارجی؛ بلکه واکنشی عقلانی به فقدان جایگزین قابل اعتماد است. اینستاگرام برای بخش بزرگی از جامعه، یک ابزار سرگرمی نیست، بلکه ستون معیشت، هویت شغلی و ارتباط اجتماعی است.
در نهایت، شکاف میان شبکه ملی اطلاعات و سلیقه عمومی، شکافی فنی نیست؛ شکافی اجتماعی و حکمرانی است. ترمیم این شکاف، نه با تکرار اهداف عددی و نه با فشار بیشتر بر کاربران ممکن است. آنچه نیاز است، بازنگری صادقانه در فلسفه سیاستگذاری فضای مجازی است؛ بازنگریای که بپذیرد زندگی دیجیتال مردم، پیش از آنکه موضوع مدیریت باشد، واقعیتی زنده و پویاست. تا زمانی که این واقعیت به رسمیت شناخته نشود، اینستاگرام و پلتفرمهای مشابه، همچنان قلب تپنده فضای مجازی ایران باقی خواهند ماند، فارغ از آنچه در اسناد رسمی نوشته شده است.
از زاویهای دیگر، استمرار این وضعیت میتواند پیامدهای بلندمدتتری برای حاکمیت رسانهای کشور بههمراه داشته باشد. وقتی سیاستگذاری نتواند با منطق زیست دیجیتال جامعه همراستا شود، نتیجه نه «مدیریت فضا»، بلکه واگذاری تدریجی مرجعیت فرهنگی و اقتصادی به بیرون از مرزهاست.
