تاملی بر کنش های اصلاح طلبان رادیکال طی دهه های گذشته نشان می دهد که مساله «امر ملی» برای آنان روکشی بوده برای پنهان سازی برخی نیات، مقاصد و راهبردهایی که با کلیدواژه ها و مفاهیم عمومی مستتر شده است.
هجمه ها و تخریب های آنان علیه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، شورای نگهبان، رسانه ملی و…بیانگر آن است که آنان پروژ ه هایی را تعریف می کنند که صرفا مقاصد سیاسی آن ها را تعریف و تفسیر می کنند و به تعبیر حجاریان هر آنچه را که بر آن سوژه سیاسی( مطالبات در تعارض با حاکمیت) مترتب نشود، ملی به شمار نمی آید!.
به عبارتی در هسته مرکزی گفتمان رادیکال های اصلاح طلب، امر ملی نه یک امر پیشینی و مشترک، که «متغیری وابسته» به پیشبرد یک پروژه سیاسی خاص تلقی میشود. بر این اساس، نهادهای ملی تنها تا زمانی اعتبار دارند که در خدمت بازتعریف ساختار قدرت بر اساس مطالبات آنان، جابهجایی موازنههای نهادی و پیشبرد منازعه با ساختار حاکمیتی باشند. این اصل، کلید فهم همه کنشهای بعدی این جریان است.
مردم به مثابه «مخزن بسیج»
در کنه راهبردهای آنان اگر شعارهایی در خصوص مسائل فرهنگی، اجتماعی و سیاسی داده می شود نه به عنوان یک امر فراجناحی که صرفا به عنوان یک ابزاری برای بسیج سیاسی تقلیل مییابد.
وقتی چهره های رادیکال آنان در خفا تاکید می کنند که برای ما در سردادن شعار کنسرت خیابانی، اولویت کنسرت نیست بلکه اصل خیابان است و آنچه ما در این میدان دیکته می کنیم، روشن و واضح می شود که صدق در گفتار و کنش های این رادیکال های کالایی کمیاب است .
این نگاه در سه شاخص مشخص میشود:
– ابزارانگاری مردم: جامعه «صاحب مسأله» نیست، بلکه به «ابزاری برای مسألهسازی» تبدیل میشود.
– گزینشگری مطالبات: خواستههای عمومی نه بر اساس اصالت، بلکه بر مبنای «ظرفیت تحریککنندگی» و قابلیت تبدیل به اهرم فشار، اولویتبندی یا حذف میشوند.
– سوخت پروژه های سیاسی: مفاهیمی مانند آزادیهای فرهنگی یا سبک زندگی، نه به عنوان حقوقی پایدار، بلکه در قالب «سوخت پروژههای خیابانی»مورد توجه قرار میگیرند. دوگانگی میان «کنسرت در گفتار عمومی» و «خیابان در گفتار درونی» برخی کنشگران این جریان، آشکارکننده همین منطق است.
مواجهه با نهادها؛ حکم «اطاعت یا تخریب»
در این چارچوب، نهادهای حاکمیتی فاقد هرگونه ارزش و کارکرد ذاتی مستقل هستند. سرنوشت آنها در یک دوگانه خلاصه میشود:
– بازتعریف در خدمت پروژه (در صورت همراهی)
– تخریب و ضدملیسازی (در صورت مقاومت)
نماد این نگاه، مواجهه با نهادهایی مانند «شورای نگهبان، نهادهای نظامی و رسانه ملی» است. حمله به این نهادها عمدتاً نه به دلیل نقد عملکردی مشخص، بلکه به سبب عدم همراستایی با گفتمان و پروؤه های سیاسی خاص است که در بطن و متن خود و بنا برخی منتقدان درونی اصلاح طلبان، سویه ای از تعارض و مبارزه سیاسی با حاکمیت دارد. در این نگاه، یک نهاد تنها زمانی «ملی» تلقی میشود که تریبون گفتمان این جریان باشد.
الگوی رفتاری؛ فرافکنی و گریز از مسئولیت
یکی از ویژگیهای بارز این رادیکال ها، «گریز ساختاریافته از مسئولیتپذیری»** است که خود را در دو حالت نشان میدهد:
– در دوران تصدی قدرت، هرگونه ناکارآمدی به ساختارها، نهادهای کلان و رسانهها نسبت داده میشود.
– کنشگر ترجیح میدهد همواره در قالب به ظاهر «ناظر بیرونی» ظاهر شود و کمتر نقش «مسئول مستقیم» را بپذیرد. اظهارات برخی چهرهها علیه رسانه ملی، گاه بیش از آنکه نقدی سازنده باشد، بازتابی از همین تعارض حلنشده و فشار برای فرافکنی است.
عملیاتهای گفتمانی کلان
کنش این جریان را میتوان در چند عملیات پایه خلاصه کرد:
- ملیسازی گزینشی:تنها مسائل همسو با پروژه سیاسی، به عنوان «مسأله ملی» برجسته میشوند.
- ضدملیسازی نهادهای مستقل: نهادهای در چارچوب حاکمیت، با برچسب «غیرملی» از دایره مشروعیت خارج میشوند.
- ابهامزایی مفهومی: استفاده از مفاهیم کلی و احساسبرانگیز مانند «مردم» و «آزادی»، بدون تعریف دقیق و عملیاتی و در راستای بهره گیری برای پروژه های سیاسی
- فرافکنی سیستماتیک: انتقال دائمی هزینههای ناکارآمدی از کنشگران سیاسی به ساختارهای کلان.
پروژه سیاسی علیه رسانه ملی
تحلیل مواجهه این جریان با رسانه ملی اما الگویی را نشان میدهد که در آن «نقد» به ابزاری برای فشار و وادارسازی نهاد به پذیرش نقش در یک پروژه سیاسی تبدیل میشود. مسأله اصلی، همسو سازی برای همیاری و همکاری برای پیگیری مطالبات در تعارض با نظام و حاکمیت می باشد. ابعاد تلاش های این رادیکال اما به این صورت است؛
– نقد تخریبی به مثابه ابزار فشار: مواجهه در قالب «انتقاد تخریبی هدفمند»، کارکردی فراتر از نقد دارد و فشار، فرسایش مشروعیت و وادارسازی را دنبال میکند.
– مسئلهسازی: از این منظر، رسانه ملی پیشانی نظم سیاسی حاکم است؛ ابزاری برای اعطای مشروعیت به پروژه آنان در صورت همراهی، و مانعی در صورت عدم همراهی. معیار ملی بودن، همراستایی با گفتمان سیاس این جریان است.
– منطق دوگانه:
* اگر رسانه ملی به مطالبات ساختارشکنانه میدان دهد، «ملی» خطاب میشود.
* اگر نقش تثبیتکنندگی یا دفاع از حکمرانی را ایفا کند، «غیرملی» معرفی میگردد.
این رویکرد در عمل، رسانه ملی را مشروط میکند، ملیت را به تابعی از پروژه قدرت فرو میکاهد و رسانه ملی را سنگری برای تصاحب میخواهد.
در نگاه این جریان، رسانه ملی سنگر نبرد سیاسی تعریف میشود. این منطق در بلندمدت به تهیسازی مفهوم رسانه ملی، فرسایش اعتماد عمومی و قربانی شدن رساله ملی در پای منازعات قدرت میانجامد. آنچه تحت عنوان اصلاحطلبی ساختاری ارائه میشود، در خوانش رادیکال خود، نه تکمیل که تخریب نهادهای ملی را در دستور کار دارد.
اینکه برخی رادیکال های اصلاح طلب مدام و مستمر به تخریب رسانه ملی می پردازند و چهره هایی همچون عباس آخوندی از غیرقابل تحمل بودن برنامه های صداوسیما می گویند و از فقدان مخاطب آن، دقیقا مبتنی بر این راهبردی است که ذکر آن رفت.
این رادیکال ها که خود را پشت سخنانی به ظاهر علمی پنهان می کنندبدون اشراف به روشهای نظرسنجی، یافتههای پژوهشها در خصوص مخاطب رسانه ملی را زیر سوال میبرند و وقتی براساس نظرسنجیهای روشمند علمی، مخاطب رسانه ملی حدود 70 درصد اعلام میشود، پذیرش این واقعیت برایشان سخت است و ناراحت میشوند. اگر کسانی هستند که از شنیدن این جمله که نزدیک به 70 درصد مردم جامعه مخاطب رسانه ملی هستند ناراحت میشوند، یعنی اینکه نه منطقی دارند و نه در ادعای اظهارات صادق.

